مرگ آغازراه قصه بوده..........


باورکردنش خیلی سخت است اکنون که شروع به نوشتن مطالبی درمورددوست عزیزترازجانم حسین عزیزکرده ام قطرات اشک ازچشمانم جاریست به خداقسم اغراق نیست چون واقعا باورکردن این خبربرایم خیلی سخت بودچون من وحسین عزیزازدوران کودکی باهم بزرگ شده ایم دوران دبستان وراهنمایی ودبیرستان رشته ریاضی فیزیک دبیرستان امام خمینی  .خاطرات فراوان باهم بودن وخوشیهاوناخوشیهای زندگی راباهم درک کرده بودیم رفت وآمدخانودگی داشتیم آخرین باردرادیبشهت ماه سال گذشته بودکه برای عیددیدنی به همراه دوست عزیزمان عاطف اشرفزاده به منزل ماآمده بودندمرورخاطرات دوران کودکی به حدی شیرین شده بودکه گذشت زمان راحس نمیکردیم بعدازحدودیک ماه بودکه خبربیماریش راشنیدم اولش فکرکردم که یک بیماری جزیی است ولی وقتی به ملاقتش رفتم بادیدن چهره زردرنگ وکمرخمیده اش کمرم شکست وبعدازآن حتی نتوانستم به ملاقتش بروم چون تحمل دیدن بدن مریضش رانداشتم وخبرهای بیماریش راازدوستان وآشنایان پیگیربودم.الان که صبح جمعه دوازدهم اسفنداین مطالب رامینویسم بعدازظهرمراسم ختمش راگذشته اندولی من نمیدانم چطوروباچه توان روحی واردمراسم ختمش شوم آخرمن هنوزهم که هنوزاست مرگش راباورندارم.

شادی روحش صلوات